ادامه داستان
دیگه هرموقع که میخواست وارد مدرسه بشه مخفیانه میرفت ومی اومد یه روزکه داشت از مدرسه میرفت دونفر اومدن وبهش سلام کردن جاندی تااونارودید آروم داشت ازپله ها میرفت بره اون طرف دید که اون دوتامردهم دارن دنبالش میان دوید که دربره از اون طرف هم دونفر محاصره اش کردن یکهو یکی ازاونهادازپشت گیوم جاندی رو گرفت وبادستمالی که آغشته به مواد بیهوش کننده بود گرفت جلوی دماغش وجاندی از حال رفت.
وقتی به هوش اومد گفت؛چه بوی خوبی میا د، چشم هاشو که باز کرد ؛دید که روی یه تخت خوابیده وهمچنین دید که لباسی تنش نیست و روش یه ملحفه کشیدن تعجب کردکه کجاست ؟«اگه گفتید کجا بود ؟من میگم خونه ی گوجون پیو » یکهو یک چیزی محکم از روی پاهاش کشیده شد که یک جیغ بلندی زد وهمه جا صداش پیچید !
بعد هم یک لباس مجلسی قشنگ تنش کردن وصورت وموهاش رو آرایش کردن ویک کفش پاشنه بلند بهش دادن وپایش کردن وقتی جاندی خودش روتوی آینه قدی نگاه کرد حض کرد چونکه واقعاً خوشگل شده بودو توی خونشون خبری از این حرفا نبود چونکه درآمد خوبی نداشت .
وقتی همه ی کارهاش رو کردن یک مردی اومد سراغش وجلوش تعظیم کرد وبهش گفت: لطفا دنبال من بیایید. جاندی از اون مرد پرسید که؛((من میتونم یک سوال از شما بپرسم ؟))
- ا لبته که میتونید خانم جوان !
- من برای چی اومدم اینجا ؟
- لطفا یک کم صبر کنید مفهمید .
- کی گفته که منو ببرید پیششون اصلا چرا میخواد منو ببینه .
- ارباب جوان ،خانم جوان ودر رابطه باسوال بعدی شما خودتان خواهید فهمید.
برای من جای تعجب دارد چونکه شما اولین دختری هستید که وارد این خانه میشودومهمتراینکه ارباب شمارا احضار کرده ومیخواهد ببیند .
دیگر حرفی نزدند وبعددرسالنی ایستادند وآن خدمتکار گفت : اینجاست بانوی جوان وجاندی وارد شد و با تعجب نگاه کرد ودید که یک سالن مجلل با شکوه است ویک پسر هم پشت پنجره است ووقتی که مرد خدمتکار گفت ارباب جوان ، بانوی جوان را آوردم ، آن پسر جواب داد که میتونید برید . صدا خیلی برای جاندی آشنا بود وقتی که خدمتکار رفت اون پسر برگشت ،جاندی چشمش داشت از کاسه در می آمد ،گوجون پیو بود!
جاندی گفت : توچطور جرئت کردی منو بیاری خونت ؟
- حالا که آوردم کاری هم نمیتونی بکنی .
- اخه تو چی میخوای از من ؟
- میخوام با من دوست بشی ؟
- من نمی خوام .
- من میتونم هرچیز رو با پول به دست بیارم .
- تو خیلی پستی فکر میکنی میتونی با این سر و وضعی که برام درست کردی من خوشم میاد؟من تا به حال به عمرم حتی بایک پسر هم دوست نشدم ، همتون مثل هم دیگه اید وهمون جوریکه داشت گوشواره هارو از گوشش در می آورد گفت :((بیا ، بیا بگیر همه اینا مال خودت ، همه چیز رو هم نمیشه با پول به دست آورد ،
- چرا خوب هم میشه همه چیز رو با پول به دست آورد.
جاندی همینطور که گوجون پیو حرف میزد راهش رو کشید ورفت ،به حرف گوجون پیو فکر میکردبه خودش میگفت؛ واقعا همه چیز با پول به دست میاد .بهدش از خونه ی گ.جون پیو رفت بیرون و گفت ؛ آخیش از دست این خونه راحت شدم .
داشت به راهش ادامه میداد که به پاهاش نگاه کرد ودید کفش های پاشنه داری که توی خونه گوجون پیو پا کرده بود هنوز پاشه دیگه واقعا کلافه شده بود کفش هارو از پاش درآورد پرت کرد توی حیاط خونه ی گوجون پیو که خورد توی سریه سگ صداش دراومد جاندی بدو فرار کرد ، داشت میرفت شنید که یک نفرازپشت سرداره صداش میکنه ، برگشت نگاه کرد دید که جیهو داره با موتور میاد وقتی که به جاندی رسید موتورش رو خاموش کرد وروی صندلی پارکی کهاونجا بود نشست وگفت که هی جاندی تو این جا چکار میکنی ؟ چرا کفش پاهات نیست ؟
جاندی گفت هیچی ولش کن تو کجابودی ، داشتم میرفتم پیش گوجون پیو ،بعدش بلند شد واز توی جعبه ای که روی موتورش بود یه کفش درآورد وبه جاندی داد وگفت که اینو بپوش .